|
رقص ثانیه ها ی ساعت پاندولی
شده تمام زنجیر نا گسسته افکارم شده تمام هم و غم نگاه پر از پوچم و شده تمام سبد پر از غم خیالم این گذر زمان وای................... خسته ام از بی قلمی از بی مضمون شعر خاکستری که جلا میداد به قلب بی جریانم و ماندیم ما.......... خدا.... من...... و دینگ دینگ پاندول ساعت سحر کی به من چشمک تحفه میکند؟ پ.ن:نتونستم وقتی خوندمش جلوی خودمو بگیرم یکی از آسمون از شکلات و دغدغه هاش نوشته پ.ن۲:لولوی شیشه ها بازم اومده پیشم.ولی این بار مثل بچگیم دیگه ازش نمیترسم و دوسش دارم پ.ن۳:آه.............................. این سومی خیلی معنی داره خیلی........... یا حق
شبهای سرد بی روح
برایشان دهان گشوده اند نه برای گرم کردن که برای شکار خوب چیزی هستند.....خوب دستان پینه بسته گویی گونی یا کنفی بر دستانشان پیچیده اند اما لبهای کبودشان هزاران شعر بی قافیه ایست که هر روز از کنارشان میگذریم بدون حتی نیم نگاهی خرجشان کردن و چشمانشان که بوی التماس میدهد التماس : آقا تورو خدا یه شاخه بخر و من احمقی که بی اختیار از کنارشان میگذرم با موزیک ساسی مانکن پ.ن:خیلی حالم بد شد وقتی پشت چراغ قرمز خیابان نبرد توقف کردم.کودکی که با غلو ۱۲ سالش بود و در آن سرما داشت مریم میفروخت.و رانندگانی که حتی توان بالا بردن شیشه اتومبیل خود را نداشتد.آقای احمدی نژاد آقای رئیس جمهور محترم کاش به جای اینکه سرزده به مجلس بروید و به بحث در مورد لایحه هدفمند کردن سوبسید بپردازید یک روز سرزده و بدون تشریفات به سر چهارراهای تهران بزنید تا سرما را در بطن جگر دختر بچه های ۱۲.....۱۳ ساله لمس کنید پ.ن۲:روی سخنم با رئیس جمهور نبود.روی سخنم با آن پست فطرت بی شرف بی غیرت است که خود در خانه در حال استعمال تریاک و کراک است و این بچه های کرایه ای را تا نیمه شب در خیابان نگه میدارد.روی سخنم با آن نامرد است که بچه ها ی خویش را میفروشد.با آن لجن کثافتی که این طفلهای شیرین را اجاره میدهد.و در آخر آن بی فکری که اینها را به این دنیای کثیف دعوت کرده و بعد از ۲ ماه ................. بیخیال........ یا حق
قلم خسته از ویرایش زندگی ام ساعتهاست با من کلنجار میرود و موضوعی برای تداعی یک موج تازه که انگار گم شده در جیبهای مرده پرستان این شهر نمیدانم یا نمیتوانم یا نمیشناسد مرا این قلم سالخورده چرت نویس این کهنه یار قدیمی خرابان کنم این پرتقال صورتی توت مزه ام نمیدانم شاید من مرده ام و این کابوسها یک رویای پرتنش است در این روزهای پر چالشم پس مینشینم به انتظار فردایی که شاید نیاید آری.............. که شاید نیاید................................ پ.ن:این واژه چالش رو به یاد یه خاطره قدیمی تو این شعر نوشتم.یه روز به یکی از دوستانم در جواب سوالی که پرسید چرا ناراحتی؟ یه عالم حس گرفتم و گفتم:زندگیم دچار چالش شده و اون نامرد به جای همدردی با من دلشو گرفت و یه ساعت خندید.من که کلی خورده بود تو ذوقم گفتم به چی میخندی؟گفت:به تو آخه چالشو خوب اومدی و باز خندید نامرد پ.ن۲:نمیدونم شنیدید یا تجربه داشتید تو مسافرت که یه مرغ رو بعد از پاک کردن و شستن لای فویل بپیچید بعد بزارید تو یه چاله و روش آتیش روشن کنید.آقا خیلی فاز میده باور کنید اگه تو فر بزارید اینجوری سوخاری نمیشه.غرض از این دستور آشپزی این بود که چند روز پیش یکی از دوستان با فامیلهای محترم ۲ عدد خروس گوشتی میخرن که ببرن کوه بعد سر ببرن و بعد فویل پیچو بعد............آره خلاصه این دوست ما برای خاطره شدن یه تز میده به بقیه میگه که بچه ها بیایید خروسها رو ول کنید که بدوییم بگیریمشون که بگیم گوشت شکار خوردیم خیلی مشت میشه.بچه ها هم بعد از کمی منو من قبول میکنن خلاصه سرتونو درد نیارم آزادی خروسها همانا و فرار اونا تو کوه همانا و کتک خوردن بهنام به دست بقیه همانا.... پ.ن۳:پی نوشتا خیلی طولانی شد یا حق
اپیزود اول:۱۶ آبان ۱۳۶۵
مکان: بیمارستان کوروش.......... چی شد خانم پرستار؟ اول مژدگانی یعد میگم چشم حالا بگید...... مبارکه پسره خیلی هم ناناسه اپیزود دوم:۱۹ آبان ۱۳۶۵ مکان:اداره ثبت احوال چی بنویسم آقای سلیم زاده؟ والله اگه بشه بنویس سزار آخه من خیلی به فوتبال علاقه دارم مخصوصا ایتالیا سزاره مالدینیو که میشناسید؟ باشه مینویسم ولی باید زود بری آخه بازرس به ما گیر میده اپیزود سوم:همینجا و همین ساعت....... امروز که چشمانم به بلندای قامتش خیره میشود باور نمیکنم او همان داداشیه کوچک من است.همان سزار که فکر نمیکردم روزی لب باز کند و سخن بگوید اما او الان خدمت مقدس سربازیش را نیز به پایان برد و اکنون مردی در مقابل مشکلات شده فردا تولد سزار کوچک دیروز و مرد امروز است.یعنی برادر کوچک من امیدوارم ۱۰۰ ساله شوی تولدت مبارک....... پ.ن:قالب خوبی شد از وحید ممنونم.بدون دخل و تصرف کلا با سلیقه خودش پ.ن۲:دوستان گفتن که دیگه سیاسی ننویسم ما هم سعی میکنیم البته انتقاد میکنم در حد سواد خودم....راستی دوست داشتی بدونی من طرفدار کی بودم؟نه عزیزم موسوی نه.من طرفدار سر سخت مهدی خان کروبی بودم که متاسفانه این روزها مورد هجوم تهمتها و افتراهای غیر واقعی است.من دلم سخت برایش میسوزد که انسانهایی او را مورد تمسخر قرار میدهند که بسیار بسیار احمق و لمپن هستند که باور کنید حتی یک سطر از سیاست را مورد کنکاش نمیتوانند بدهند.انسانهای بیسواد که فقط توهین کردن را سر لوحه معرفتشان قرار داده اند.کروبی فردی دلسوز و مردمی و با کابینه قوی بود از جمله اینکه دکتر کدیور را هیچ کس نیست که انکار کند ویا حتی مهندس کرباسچی را که خدمات ارزندشان هنوز در خاطر تهرانیهاست.آری رای من مهدی کروبی بود پ.ن۳:در خاطرم هست روزی از نرگس نعیمی پرسیدم جای من کجاست؟و او پاسخی داد که سخت لرزیدم.اما اکنون پاسخش در حال تبدیل شدن به واقعیت است پ.ن۴:کاش پدر به جای اینکه این همه سال به فکر شکست دادن من و تبدیل کردن چهره من نزد دیگران به چهره ای منفور بود کمی به آینده و ساختنش فکر میکرد و تلاش را با کینه معاوضه میکرد پ.ن۵:سخت از پدر گله دارم..........سخت.......دلگیرم یا حق
نباید از این خاک مرده محبت را گدایی کرد
این روزهای سردم توامان با گریه های خاکستریست و شمشادهای سیاه حصاری بر پا کرده بر روزگار بی دیوار من سالهاست متفکر مانده ام که آفتاب کجاست؟ یعنی سیاهی نمیخواهد تسلیم این زردی جاودان شود؟ و آنقدر متفکر ماندم در این خماری که خیلی زود دیر شد بر من آری........... به راستی چرا این قدر زود دیر میشود؟ پ.ن:تاب و توان جدایی سخت بود که زحمت قالب جدید با محتوای جدید به گردن این آقای مهندس افتاد پ.ن۲:باز هم شکست خوردم و عادت به شکست کم کم روزمرگی سیاهی شده است
میدانم که هیچ وقت نویسنده قابلی نبودم و نخواهم شد به مانند تو اما این بار میخواهم به زبان کودکانه برایت کمی سخن در خطوط این سطر نامه بنویسم....... اصولا از کودکی غیر قابل تحمل بودنم برای اطرافیانم عادی و اجتناب ناپذیر بوده اما این اواخر خودم هم از این روزمرگی به ستوه آمده ام.احساس میکنم تمام ثانیه ها برایم موجی عظیم میشوند در کالبد بی انتهای ساعت روی دیوار که با هر تکان پاندول آن دنگ دنگ صدای پای عذراییل را میشنوم.از این یکنواختی خسته شده ام و میخواهم باشم میخواهم ماندن را در چشیدن طعم شیرین توت فرنگی تجربه کنم.ماندن با تو... اما ترس از دست دادنت هم مانند پاندول آن ساعت که عرایضش را برایتان نوشتم میرود و می آید و من مانده ام در عرق ریزان این دلهره که کی تمام میشود این کابوس لاینتهی؟ دوست دارم کمی سفر کنم در اعماق شهری و دیاری که درش بویی از سیاست کثیف نباشد تا بتوانم کمی و فقط کمی فکر نکنم. کمکم کن محبوبم تا از شر این انتظار چرت خلاص شوم فقط تو میتوانی این دوگانگیم را به زندگی تبدیل کنی آری تو.....تو که معنی خوب تمام شعرهایمی.تو که پنجره خانه تان رو به کوه باز میشودو دیگر خبری از درخت نیست تو که .................... پ.ن:این روزهایم با گرفتاری عجین شده و کمتر وقت میکنم شکلاتی شوم
وقتی پشیزی برایت جا نمیماند
وقتی ترانه های سرد شمالی سنگ مزارت را گلگون میکنند وقتی مینگری از میان این همه شعر حتی پاورقی اش سهم تو نیست وقتی میشنوی از دیدن عکسی بغض میکند و از خواندن مطلبی گریه اما از شکستن توی واقعی که نه عکسی و نه مطلب یلکه واقعیتی هستی آمیخته با احساس حتی ککش هم نمیگزد چرا این همه شعر را وادار میکنی به بازی گرگ و میش؟ چرا اینقدر قلم را با ته مانده احساست میجنگانی؟ و اصلا چرا برای خودت شاید و باید شعر میکنی نه امیرم....... نه دوستم نه حبیبم این ره که میروی تو به ترکستان است بگذار همه بدانند تو شکست خوردی مگر چه عیب است این تراژدی؟ پ.ن:این روزها مطالبی میشنوم و میبینم از یادواره شهدا.از فداکاریهایی که دیگر عمرا تکرار نشود.از مردانگی که در سال ۶۷ جا ماند.به راستی باکری ها و فهمیده ها و غیره و غیره که اسمشان بزرگتر از این دنیاست اگر میدانستند که روزی بزرگان و سران کشور به جان هم می افتند و به یکدیگر ناروا و تهمت میزنند و برادری ندارند باز هم الان در قطعه شهدا بودند؟باز هم اکنون فقط یک پلاک بودند یا الان صاحب فرزندها و نوه هایی بودند که از کولشان بالا میرفتند......... پ.ن۲:به خودت نگیر این فقط یه درددل با امیر بود و بس.........
صدای پای باران
در گوش شهر میتپد صدای ناله گرگهای پیر کمین کرده دیروز در آغوش مادران گریان بی فرزند امروز این همه گرد و خاک از چیست؟ از خاک بازی سام فرزند ماسوله یا از بوی سرد باروت گمشده در قلب من؟ مثل افعی به خود پیچیده ام سر در گم و حیران از این کنکاش بی سر و ته اشعار زمانه من کیستم که اینچنین التماس ذره ای عشق را از تو از دامن تو و از آغوش مهربانت طلب میکنم؟ نمیدانم........... وقتی در صفحه اول دفتری قرمز رنگ مینگرم نام امیر را میابم پ.ن:بالاخره باران بارید آنهم با خشم..خشمی به وسعت مهربانی یوز های مازندران پ.ن۲:حیران مانده ام از کار زمانه که چرا من مانده ام با یک سبد دوست داشتنی که هیچ وقت حتی لمسش نکردی پ.ن۳:پدر میگفت آنموقع که کسی جوابت را در یک خط خلاصه کرد بدان از تو متنفر است.یعنی پدر راست میگفت؟ پ.ن۴:کاش معنی شعر انتظار را کسی مانده بود که برایت تفسیر کند تا به عمق فاجعه پی ببری ........................... پ.ن۵:کف کردم بابا از بس لفظ قلم صحبت کردم............
گاهی وقتا که یه سهم خودم از این دنیا فکر میکنم و میرم تو این حس که خدا چقدر باید بهم میداد و نداد جدای از اینکه تشکر میکنم بابت داده هاش اما میبینم که سهم من هیچ بوده از این دنیا.اما باز خدا رو شکر میکنم
نمیدونم کجای کارم میلنگه و عیب داره که تقدیرم این شکلی شد.پر از آرزو که طعم بدست آوردنشو نچشیدم اما باز خدا رو شکر میکنم وقتی که خیلی کوچیک بودم و پسر خاله ام حسن به خاطر عاشق شدن و دوست داشتن یه دختر که جرمش این بود که از اقوام نبود و خون کرد تو رگهاش نبود از خونه طرد شد و بالاخره تصادف کرد و مرد و جنازش روزها تو سرد خونه مونده بود تا بالاخره پیداش کردیم پیش خودم گفتم که امیر نکنه وقتی بزرگ شدی و سیبیلات در اومد عاشق بشی ها آخه مثل حسن میری زیر تریلی.اما عاشق شدم ..زیر تریلی نرفتم ولی از درد خرد شدن صد دفعه توی قبر رفتم اما باز خدا رو شکر کردم وقتی که عکسای بچگیمو نگاه میکنم میبینم که چیزی از نوجوونی یادم نیست.روزهای مسرت بار خنده و شادی.چیزی جز یه سایه خیالی که در حال دویدنه تو ذهنمه اما باز میشینم و خدا رو شکر میکنم وقتی به کودکی دختری فکر میکنم که هنوز عروسک به دست بود و تمام آرزوهاشو والدینش دفن کردن تو قبر بیخیالی و کوته فکریو الان میبینم که با تمام نا ملایمات باز هم خدارو شکر میکنه من هم باز هم خدا رو شکر میکنم فقط یه سوالم بی پاسخ مونده و اون اینه : خدا بالاخره نوبت ما نشد سهم مارو بدی از این دنیا؟ تا کی باید تو نوبت بمونم؟ پ.ن:عید همتون مبارک باشه مخصوصا عید شما .آره تو.تو که فکر میکنی که امیر فراموشت میکنه.نه دیوونه با تمام ناملایمات باز هم تو دل منی پ.ن۲:به نظرتون بهترین کادوی دنیا چی میتونه باشه؟عکسشو میذارم تا کف کنید
|
درباره من
امیر سلیم زاده آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دوستان من
دردونه |