تبليغاتX
شکلات تلخ %99

امشب کمی شاعر شدم
اجازه میدهی ستاره مشرقی ام......
که کمی با سکوت زرده گیسوانت
شالی برای مه بدوزم
تا که سرما نخورد به وقت
صبح گاهانه سرده غربت
اجازه میدهی...
که حریر لطیف چشمانت را
در بوی تند کافور غسالخانه
ورز بدهم
تا شاید پروازم را باور کنی
که دهلیز چپم را
از کار بی اندازم
تا سرخی دستانم
یاد آور رنگ مست لبانت شود
که عروسی مش باقر ماست بند را
کنار گلنار دختر کبلایی حسن جشن بگیرم
که کمی من من شوم و تو شما
که بوی باروت
کلا از دیارمان برود
که........

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 3:20 توسط امیر| |

پرونده:Khadafi2.jpg

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 3:32 توسط امیر| |

http://up.vatandownload.com/images/79fidn8qd3sfv2ml95u.jpg
معبد بودا....یادش بخیر..........

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 1:21 توسط امیر| |

سلام آقای اوباما........

کمی درد دل داشتم و کمی حرفهای نگفته.چون میدانم مستر پرزیدنت آمریکا هستی و خیلی در کاخ سفید سرت شلوغه برای همین حاشیه نمیروم و یکراست میروم سر اصل مطلب......

در خبرها دیدم که در عربستان زنی را به جرم اینکه رانندگی میکرده و مقرراته مدنیه عربستان را نقض کرده به خوردن تازیانه محکوم کرده اند.بسی ناراحت شدم.به خاطر اینکه حیف آن ماشینهای آخرین مدل نیست که آن مردهای چاقه نفهمه .بدترکیبه زشته ملخ خور به تنهایی سوار شوند و زنان هیچ؟از شوخی بگذریم باراک جان.....

میخواستم ببینم و بدانم آیا وضع چنین قانونی نقض آشکار حقوقه بشر نیست؟آیا اگر در ایران چنین قانونی وضع بود آنرا به سلابه نمیکشیدید؟پس الان چرا سکوت میکنید؟چون ملک فهد رفیق جینگتان هست؟ببینید من کاری به سیاستها ندارم.من طرفداره حقوقه پایمال شده زنان هستم.گاهی وقتها آنقدر در این مورد بحث میکنم که دوستان انگ فمینیستی به من میزنند.حتی در ایران هم به نظرم خیلی از حقوقه زنان نادیده گرفته میشود....خیلی......

اما آشکارتر از این هست مگر؟در عربستان اگر زنی شوی نداشته باشد حق ندارد به بیمارستان برود.حق ندارد رانندگی کند.حق ندارد تنهایی به بازار برود....

باراک جان تو به برو بچ ملک و آل سعود نزدیکتری...پیغام رسان باش از جانبمان لطفا

بهشان بگو ابلهان و احمقان...1400 سال گذشت از دفن و زنده بگور کردنه دختران...

ابلهان و خیکیان 1400 سال گذشت از اینکه زن موجودی پست به حساب می آمد و کاری نداشتند به آن مگر در موارد تهیه طعام.شستن لباس و ظروف و راه اندازیه کارخانه جوجه کشی...ببخشید آدم زایی...

بهشان بفرما کودن های نفهم الان در اکثر کشورهای جهان سوم حتی زنان مسندهای قدرت در پارلمان و دولت را در دست دارند آنوقت در کشور شما حق رانندگی هم ندارند....

باراک جان.....ای زبانه سازمانه ملل

ای دیده بان حقوق بشر

حتما بهشان بگو............

روز خوش و امیدوارم این دوره رای نیاوری و سوسک بشوی..........

پ.ن:گاهی وقتها پیشه خودم میگم خدا جون...این همه جا...چرا عربستان خونه ساختی؟

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 4:31 توسط امیر| |

سرمای شدید خوردم دارم میمیرم بخدا........

دیشب آقا دکتر باسنمو سولاخ سولاخ کردش بخدا............

ای کامبیز خدا بگم چیکارت کنه که ناقل این ویروسه لعنتی هستی....................

آآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 12:27 توسط امیر| |

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان....

اکنون که قلم در دست دارم انشائ خود را آغاز میکنم

من دوست دارم در آینده یک شغل خوب و با پول زیاد داشته باشم.اما مثل بقیه دوستانم نمی خواهم دکتر یا مهندس یا خلبان بشوم و از این شغلهای فی فی خوشم نمی آید.یعنی نه اینکه بدم بیاید؟نه بلکه توانش را ندارم.آخر من سال پنجم دبستان را بعد از 3 سال گذراندم آنهم با رشوه ای که برادرم کریم به یکی از ناظمها داد و چون ریش و سیبیلم داشت در می آمد آنها مجبور شدند مرا به مدارج بالاتر هل بدهند.برای همین شغل من به درس خواندن ربطی ندارد بلکه به هوش و ذکاوت و زیرکی و مکار بودن ربط دارد که همه اینها یکجا در من جمع شده است

من در آینده دوست دارم قاچاقچی بشوم.چون من همیشه در فیلمها میبینم که قاچاقچی ها همشان پولدار هستند و در خانه شان استخر هست .برای همین دوستش دارم.البته نه قاچاقچیه مواد مخدر...چون که در آن صورت موتاد میشوم ومادرم میگوید اگر موتاد شوی دیگر مریم دختر زری خانم با تو عروسی نمیکند و من آشق مریم هستم و دوست ندارم مریم در آینده با محمود پسر آقا جلال عروسی کند.برای همین دوست دارم قاچاقچیه اسلحه بشوم.چون از بچه گی آشق تفنگ بازی هم بودم.اگر خداوند متعال کمک کند و دعای خودم براورده شود انشالله به زودی قاچاقچیه بزرگی میشوم و اگر بازهم صدام بخواهد به ایران حمله کند همه تفنگهایم را از انبار در می آورم و به او حمله میکنم و اورا میکشم.اونجوری مریم بیشتر هم آشق من میشود.از خوبیهای این شغل این است که میتوانی در خانه استخر هم داشته باشی و با همه در آنجا شنا کنی.میدانم که شاید این شغل به نظره همه مسخره باشد اما من دوستش دارم و تازه از امیر سلیم زاده که بهتر است که دوست دارد دامپزشک شود و او بر خلاف من آشق حیوانات است و فکر کنم یک روز با یک میمون مثل خودش ازدواج کند...امیدوارم همه به شغلهای خودشان برسند و همینطور من....

این بود انشائ من.......

پ.ن:انشائ فوق متعلق به کامبیز پسرخاله من بود که سال دوم راهنمایی نوشت البته کمی من درش دخل و تصرف کردم تا شیرینتر شود اما باور کنید 90% این انشائ عین واقعیت بود که کامبیز نوشت و در پایان هم از معلمش کتک خورد و هم کریم با کمربند از خجالتش در اومد....

پ.ن2:کودکی...بی ریا...با صفا...راستگویی...یعنی دوباره میشود این روزها کمی لبخند به اندرون کثیفمان بزند؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 1:29 توسط امیر| |

لعنت به همتون.............

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 2:37 توسط امیر| |

میخزم اندر میان دیوار شب

و غلت میخورم

بر روی جسم معشوقه ات

تا که این تن رنجور

کمی بوی تعفن به خود گیرد

شاید.......نمیدانم

گربه های اشرافی

هرگز عاشق نمیشوند

چون بر بلندای سیاهی شب

سپیدی موهایشان

یا  به قول مشتی ممد

            پشمشان را

                     هدیه چشمانمان میکنند

ایمان بیاور به سخنم

که سالهاست بر زبانم

حلقه های ناباوریت را

یکی یکی میدرد

                       دوست داشتم کمی ذاتش را داشتم

                               حیوانی بودم بس کثیف

                                 تا حسابی کبودیه بوسه های

                                     شهوتم را

زیر گردنش فردای آن شب کذایی

دسر میکردی برای باورت

و آن گربه هم میگفت:

شاید قلقلک قاصدکهای

شب نشین شب شعر خوان

باغ پدر بزرگ بوده.......

نمیدانم

شاید تو با یک لبخند بی آلایشت

آن لکه شهوتم و شهوتش را

به بوته همه فراموشیهایت

تقدیم میکردی..............................

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 3:46 توسط امیر| |

خیلی شد از رفتنم

خیلی به اندازه یک عمر نوح

یا بزرگ شدن یک چنار

برای من اما قرنها

                                    دیگر اما بوی نم خاک

                                      برای مشامم

                                           یار کهنه ای شده

                                               مصداق یک ترشی هفت ساله مامان

بوی عود و گلاب و گاه هم

                                     پرتقال فاتحه ای

                                                   تامسون بی لک  وارداتی

              شده ام مثل یک ماکت بی صدا

                                   در تابوت پر ز فریادم

نظاره گر آدمهایی

که روز به روز

کمتر میشوند از دیروز

                             دلم لک زده برای غروبهای پاییزی

                                در حیاط کنار مادر

                                    در حال پاک کردن سبزی

اینبار اما

اگر آمدی بر مزارم

نه عود و قران ...نه فاتحه نه کتاب

فقط یک مشت شعر

با یک سبد سیب و چند خط سهراب

                                     همین........

-

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 5:52 توسط امیر| |

یادواره چشمان درشتش را هر شب

هنگام دعا بر بالین شادیها

یا به وقت سحر

جشن میگیرم

اصلا همین است که

به وقت شادی یا

هنگامه سحر

تنها لبخند بی نهایتت را

در آغوش میکشم

نمیدانم از کدام نقطه آغاز شد

این قصه بی سر و ته

و یا اصلا کی رفتم سرخط

اما هنوز گرمای مهربانیت

و یا عطش نگرانیت

بر گونه هایم جای انداخته

و هیچ کس نمیتواند

آنرا از صورتم پرواز دهد

دیشب که به خوابم سفر کردی

کمی با آب مرا رقصاندی

دوستی گفت روشنایی

نمیدانم شاید زیبایی

اما هر چه بود دوست نداشتم

از رویا بیایم به اینجا

اکنون اما

در مقابل آیینه ایستاده ام

همین جا

نه در رویا

و خوشبختیت را از دوستم خدا

طلب میکنم

باور نداری؟

از شادی بپرس.............


نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 3:39 توسط امیر| |